اما نشد .....
من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنم
یا که با خودخواهی ام, از زندگی سیرت کنم...
هی نمک می ریختم با بیت بیت هر غزل
تا که با شعر خودم شاید نمک گیرت کنم...
خواب خوب هر شبم بودی, گمان کردم که تو
مال من هستی اگر هرجور تعبیرت کنم...
گاه عاشق بودی و گاهی بلای جان من
خوب یا بد نمی دانم چه تعبیرت کنم...
من فقط می خواستم مال خودم باشی همین
من فقط می خواستم پای خودم پیرت کنم!…
اما نشد!.........
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل
ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را
باز گم كردم ز شادي دست وپاي خويش را
گفته بودم بعد از اين فراموشش كنم
ديدمش... از ياد بردم گفته هاي خويش را
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل
در بستر دين شروع و فرجام يكيست فرق است ميان دانه ها دام يكيست مقصود همه سوار مردم شدن است اخوند ومغ وكشيش و خام خام يكيست
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل
دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زیر بار؟
سر زفضای بشریت برآر
سید اشرف الدین گیلانی
برچسب:
نویسنده: آراد پاکدل