
همواره عشق ……. همواره عشق بی خبر از راه می رسدچونان مسافری که به ناگاه می رسدوا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکشچون وقت آب و جاروی این راه می رسداینت زهی شکوه که نزدت کلام منبا موکب نسیم سحرگاه می رسدبا دیگران نمی نهدت دل به دامنتچندان که دست خواهش کوتاه می رسدمیلی کمین گرفته پلنگانه در دلمتا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد!هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شبوقتی که سیب نقره ای ماه می رسدشاعر دلت به راه بیاویز و از غزلطاقی بزن خجسته که دلخواه می رسدحسین منزوی ...
ادامه مطلب
خواب راحتدر گِل آنگونه ماندهای که دگرگامی از گام بر نخواهی داشتزین لجنزار عافیتگاهتگذری بی خطر نخواهی داشتکبر بفکن که در کفت تبر ستحاصلی زین تبر نخواهی داشتبا تو عمّامهٔ تو میگویدخواب راحت دگر نخواهی داشتاز خدا کردهای سپر، امّاسودی از این سپر نخواهی داشتغم آن روز خور که گر برسدزیر عمامه سر نخواهی داشتم_ سحر بخوانید...
ادامه مطلب
نسبت عشق به من نسبت جان است به تنتو بگو من به تو مشتاقترم یا تو به من؟زندهام بیتو همین قدر که دارم نفسیاز جدایی نتوان گفت به جز آه سخنبعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیستاین هم از عاقبت از قفس آزاد شدنوای بر من که در این بازی بیسود و زیانپیش پیمانشکنی چون تو شدم عهدشکنباز با گریه به آغوش تو برمیگردمچون غریبی که خودش را برساند به وطنتو اگر یوسف خود را نشناسی عجب استای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهنفاضل نظري بخوانید...
ادامه مطلب
بسته ام پرونده ات را راه اشك و خنده ات را خط بزن من را و از نو رنگ كن اينده ات را مريم حيدر زاده...
ادامه مطلب
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کنادبر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتنتا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشیچون به هجر اندر بپيچي پس بداني قدر من .......
ادامه مطلب
نبودنت چرا اینقدر پیداست؟در و دیوار چرا نبودنت را به رخم می کشند مدام؟وقتی نیستی در نبودنت می چرخموقتی هستی در بوی تنت در گل های پیرهنتعشق من!...
ادامه مطلب
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟عشق است وهمین لذت اظهار ودگر هیچ ......
ادامه مطلب
سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم رنگ رخساره خبر مي دهد از حال نهانم گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم هيچم از دنيي و عقبي نبرد گوشه خاطر که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم گر چنانست که روي من مسکين گدا را به در غير ببيني ز در خويش برانم من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم گر تو شيرين زماني نظري نيز به من...
ادامه مطلب
گل مر يمLove is a Konspe the only one will rise in prosperity برايم بنويس!!!!! برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟برايم بنويس...
ادامه مطلب
فکر و ذهنم همه درباره ی توست من نمی دانم چرا تو کجای دل من جا داری ؟ شب و روزم شدی و بی خبری و من آگاهانه این را می دانم که تو هرگز مال من خواهی نماند پس چرا باز می اندیشم من ؟ به تو و روز دگر به تو و لحظه ی دیدار دگر به امید همه شوقم که تویی باز من روی تو را خواهم دید!!!! ...
ادامه مطلب
بیستون یار من آنجاست ، حواست باشداو نشان کرده ی اینجاست ، حواست باشدیار من موی سرش ، قیمت صدشیرین استقصه اش قصه ی لیلاست ، حواست باشدگرچه بدجور شکسته است دل تنگ مراهمچنان شاه غزل هاست ، حواست باشداو نگاهم نکند ، یا نخرد حرف مرا...هرچه هست بین خود ماست ،حواست باشدحرف یک عشق قدیمی ست که برعکس شدهدرد من درد زلیخاست ، حواست باشدآنچه فرهاد نوشته ست بروی تن تو ...شرح یک روزه غم ماست ، حواست باشدهمه ی دلخوشی و زندگی ام ،بودن اوستبرود ، آخردنیاست ،حواست باشدنگذاری ، احدی تیشه برویت بزند !!!شیشه ی عمر من آنجاست، حواست باشد...
ادامه مطلب